مثنوی مولانا – دفتر اوّل – بخش ۲۹ – اِعْتِراضِ مُریدانْ در خَلْوَتِ وزیر

 

۵۹۹ جُمله گفتند ای وزیر اِنْکار نیست گفتِ ما چون گفتنِ اَغْیار نیست
۶۰۰ اشکِ دیده‌ست از فِراقِ تو دَوان آهْ آه است از میانِ جانْ رَوان
۶۰۱ طِفْلْ با دایه نَه اِسْتیزَد، وَلیک گِریَد او گرچه نه بَد داند نه نیک
۶۰۲ ما چو چَنگیم و تو زَخْمه می‌زَنی زاری از ما نه، تو زاری می‌کُنی
۶۰۳ ما چو ناییم و نَوا در ما زِ توست ما چو کوهیم و صَدا در ما زِ توست
۶۰۴ ما چو شَطْرنجیم اَنْدَر بُرد و مات بُرد و ماتِ ما زِ توست ای خوشْ صِفات
۶۰۵ ما کِه باشیم، ای تو ما را جانِ جان تا که ما باشیم با تو در میان؟
۶۰۶ ما عَدَم هاییم و هستی‌های ما تو وجودِ مُطْلَقی، فانی‌نِما
۶۰۷ ما همه شیرانْ ولی شیرِ عَلَم حَمله‌شان از باد باشد دَم‌ به دَم
۶۰۸ حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد آن کِه ناپیداست، هرگز گُم مَباد
۶۰۹ بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست هستیِ ما جُمله از ایجادِ توست
۶۱۰ لَذَّتِ هستی نِمودی نیست را عاشقِ خود کرده بودی نیست را
۶۱۱ لَذَّتِ اِنْعامِ خود را وا مگیر نُقل و باده وْ جامِ خود را وا مگیر
۶۱۲ وَرْ بگیری، کیْت جست و جو کُند؟ نَقْشْ با نَقّاش چون نیرو کُند؟
۶۱۳ مَنْگَر اَنْدَر ما، مَکُن در ما نَظَر اَنْدَر اِکْرام و سَخایِ خود نِگَر
۶۱۴ ما نبودیم و تَقاضامان نبود لُطفِ تو ناگفتۀ ما می‌شُنود
۶۱۵ نَقْش باشد پیشِ نَقّاش و قَلَم عاجِز و بَسته چو کودک در شِکَم
۶۱۶ پیشِ قُدرتْ خَلْقِ جُمله‌یْ بارگَهْ عاجِزان چون پیشِ سوزَن کارگَهْ
۶۱۷ گاه نَقْشَش دیو و گَهْ آدم کُند گاه نَقْشَش شادی و گَهْ غم کُند
۶۱۸ دست نه، تا دست جُنبانَد به دَفْع نُطْق نه، تا دَم زَنَد در ضَرّ و نَفْع
۶۱۹ تو زِ قُرآن بازخوانْ تَفسیرِ بَیت گفت ایزد ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت
۶۲۰ گَر بِپَرّانیم تیر، آن نه زِ ماست ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست
۶۲۱ این نه جَبر، این معنیِ جَبّاری است ذِکْرِ جَبّاری برایِ زاری است
۶۲۲ زاریِ ما شُد دلیلِ اِضْطِرار خَجْلَتِ ما شُد دلیلِ اختیار
۶۲۳ گَر نبودی اختیارْ این شَرمْ چیست؟ وین دَریغ و خَجْلَت و آزَرْم چیست؟
۶۲۴ زَجْرِ شاگردان و استادان چراست؟ خاطِر از تَدبیرها گَردان چراست؟
۶۲۵ وَرْ تو گویی غافِل است از جَبرْ او ماهِ حَقْ پنهان کُند در ابر رو
۶۲۶ هست این را خوش جواب اَرْ بِشْنَوی بُگْذری از کُفر و در دین بِگْرَوی
۶۲۷ حَسرت و زاری گَهِ بیماری است وَقتِ بیماری همه بیداری است
۶۲۸ آن زمان که می‌شَوی بیمارْ تو می‌کُنی از جُرمْ اِسْتِغْفار تو
۶۲۹ می‌نِمایَد بر تو زشتیِّ گُنَه می‌کُنی نیَّت که باز آیَم به رَهْ
۶۳۰ عَهد و پیمان می‌کُنی که بَعد ازین جُز که طاعَت نَبْوَدَم کاری گُزین
۶۳۱ پَس یَقین گشت این که بیماری تو را می‌بِبَخشَد هوش و بیداری تو را
۶۳۲ پس بِدان این اَصل را ای اَصل‌ْجو هر کِه را دَرد است، او بُرده‌ست بو
۶۳۳ هر کِه او بیدارتَر، پُر دَردتَر هر کِه او آگاه‌تر، رُخ زَردتَر
۶۳۴ گَر زِ جَبرَش آگهی، زاریْت کو؟ بینِشِ زَنجیرِ جَبّاریْت کو؟
۶۳۵ بَسته در زنجیر، چون شادی کُند؟ کِی اسیرِ حَبسْ آزادی کُند؟
۶۳۶ وَرْ تو می‌بینی که پایَت بَسته‌اند بر تو سَرهنگانِ شَهْ بِنْشَسته‌‌اند
۶۳۷ پس تو سَرهنگی مَکُن با عاجِزان زان که نَبْوَد طَبْع و خویِ عاجِز آن
۶۳۸ چون تو جَبرِ او نمی‌بینی، مگو وَرْ هَمی‌بینی، نشانِ دیدْ کو؟
۶۳۹ در هر آن کاری که مَیْل اَسْتَت بِدان قُدرتِ خود را هَمی بینی عِیان
۶۴۰ وَنْدَر آن کاری که مَیلَت نیست و خواست خویش را جَبری کُنی کین از خداست
۶۴۱ اَنْبیا در کارِ دنیا جَبری‌اَند کافِران در کارِ عُقبی جَبری‌اَند
۶۴۲ اَنْبیا را کارِ عُقبی اِخْتیار جاهِلان را کارِ دنیا اِخْتیار
۶۴۳ زان که هر مُرغی به سویِ جِنْسِ خویش می‌پَرَد، او در پَس و جانْ پیشْ پیش
۶۴۴ کافِران چون جِنْسِ سِجّین آمدند سِجْنِ دنیا را خوشْ آیین آمدند
۶۴۵ اَنْبیا چون جِنْسِ عِلّیّین بُدند سویِ عِلّیّین جان و دل شُدند
۶۴۶ این سُخَن پایان ندارد، لیکْ ما باز گوییم آن تمامِ قِصّه را

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *