مقالات شمس تبریزی

بســــــــــــــــــــــــــــــم الله الرَّحمن الرَّحیم و به نستعین

من مقالات سلطان المعشوقین مولانا شمس الدین التبریزی لا اخلی الله برکته

اگر از جسم بگذری و به جان رسی
به حادثی رسیده باشی
حق قدیم است
از کجا یابد حادث ، قدیم را ؟

ما لِلتُّرابِ وَ رَبِّ الاَرباب؟*

نزد تو آنچه بدان بجهی و برهی
جان است
و آنگه اگر جان بر کف نهی
چه کرده باشی؟

عاشقانت بَرِ تو تحفه اگر جان آرند
به سَرِ تو که همه زیره به کرمان آرند

زیره به کرمان
چه قیمت و چه آب روی آرد و چه نرخ؟

چون چنین بارگاهی است
اکنون
او بی نیاز است
تو نیاز ببر
که بی نیاز
نیاز دوست دارد

بواسطه آن نیاز
از میان این حوادث ** ناگاه بجهی
از قدیم چیزی به تو پیوندد
و آن عشق است

دام عشق آمد و در پیچید
که یُحِبُّونَهُ تاثیر یُحِبُّهُم است

از آن قدیم
قدیم را ببینی
” و هُوَ یُدرِکُ الاَبصارَ “

این است تمامی این سخن
که تمامش نیست
اِلی یوم القیامه تمام نخواهد شد

 

* مشتی خاک را با خداوند پاک چه کار ؟
** حوادث جمع حادث ، به معنی زمانمند ، آنچه قدیم نیست.
…………………………………………….
#انسان #جسم #جان #عشق #نیاز #دیدار
…………………………………………….
جسم و جان ما مخلوق اند ، و از آنجا که خلق شده اند زمانمند و حادث اند . اما حق قدیم است . برای درک و شناخت حق باید چیزی از جنس او در ما وجود داشته باشد .
نیاز ، شوق ، و طلبِ حق ، عشق را به ما هدیه می بخشد . عشق قدیم است ، صفت خداست . نیاز ما را به صفت خدا متصف میکند ؛ عاشق می شویم و بواسطه عشق به دیدار میرسیم .

 

عشقِ جانانْ مرا زِ جانْ بِبُرید                           جانْ به عشق اَنْدَرون زِ خود بِرَهید
زان که جانْ مُحْدَث است و عشقْ قدیم             هرگز این در وجود آن نرَسید

دیوان کبیر ، غزل ۹۹۱

کتاب عشق

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *