مثنوی مولانا – دفتر اوّل – بخش ۹ – فرستادنِ پادشاهْ رَسولانْ به سَمَرقَند به آوردنِ زَرگَر

 

۱۸۵ چون که سُلطان از حکیم آن را شَنید پَندِ او را از دل و جان بَرگُزید
۱۸۶ پَس فرستاد آن طَرَف یک دو رَسول حاذِقان و کافیانِ بَسْ عُدول
۱۸۷ تا سَمَرقَند آمدند آن دو امیر پیشِ آن زَرگر زِ شاهَنْشَه بَشیر
۱۸۸ کِی لَطیفْ اُستادِ کامِلْ مَعرِفَت فاش اَنْدَر شهرها از تو صِفَت
۱۸۹ نَکْ فُلان شَهْ از برایِ زَرگَری اِخْتیارت کرد، زیرا مِهْتَری
۱۹۰ اینَک این خِلْعَتِ بگیر و زَرّ و سیم چون بیایی، خاص باشیّ و نَدیم
۱۹۱ مَردْ مال و خِلْعَتِ بسیار دید غِرِّه شُد، از شهر و فرزندانْ بُرید
۱۹۲ اَنْدَر آمد شادمان در راهْ مَرد بی‌خَبَر کان شاهْ قَصدِ جانْش کرد
۱۹۳ اسبِ تازی بَرنِشَست و شادْ تاخت خون‌بَهایِ خویش را خِلْعَت شِناخت
۱۹۴ ای شُده اَنْدَر سَفَر با صد رِضا خود به پایِ خویشْ تا سوءُ الْقَضا
۱۹۵ در خیالَش مُلْک و عِزّو مِهْتَری گفت عزرائیل رو آری بَری
۱۹۶ چون رَسید از راهْ آن مَردِ غَریب اَندَر آوَرْدَش به پیشِ شَهْ طَبیب
۱۹۷ سویِ شاهَنشاه بُردَنْدَش به ناز تا بِسوزَد بر سَرِ شمعِ طِراز
۱۹۸ شاه دید او را، بَسی تَعظیم کرد مَخْزَنِ زَر را بِدو تَسْلیم کرد
۱۹۹ پس حکیمَش گفت کِی سُلطانِ مِهْ آن کَنیزَک را بِدین خواجه بِدِهْ
۲۰۰ تا کَنیزک در وِصالَش خَوش شود آبِ وَصلَش دَفْعِ آن آتش شود
۲۰۱ شَهْ بِدو بَخشید آن مَهْ روی را جُفت کرد آن هر دو صُحبَت جوی را
۲۰۲ مُدّتِ شش ماه می‌رانْدَند کام تا به صِحَّت آمد آن دختر تمام
۲۰۳ بعد از آن از بَهرِ او شَربَت بِساخت تا بِخورْد و پیشِ دختر می‌گُداخت
۲۰۴ چون زِ رَنجوریْ جَمالِ او نَمانْد جانِ دختر در وَبالِ او نَمانْد
۲۰۵ چون‌که زشت و ناخوش و رُخْ زَرد شُد اندک‌اندک در دلِ او سَرد شُد
۲۰۶ عشق‌هایی کَزْ پِیِ رَنگی بُوَد عشقْ نَبْوَد، عاقِبَت نَنگی بُوَد
۲۰۷ کاش کان هم نَنگ بودی یک سَری تا نَرَفتی بر وِیْ آن بَد داوَری
۲۰۸ خون دَوید از چَشمِ همچون جویِ او دُشمنِ جانِ وِیْ آمد رویِ او
۲۰۹ دُشمنِ طاووس آمد پَرِّ او ای بَسی شَهْ را بِکُشته فَرِّ او
۲۱۰ گفت من آن آهُوَم کَز نافِ من ریخت این صَیّادْ خونِ صافِ من
۲۱۱ ای من آن روباهِ صَحرا کَز کَمین سَر بُریدَنْدَش برایِ پوستین
۲۱۲ ای من آن پیلی که زَخْمِ پیلْ بان ریخت خونَم از برایِ استخوان
۲۱۳ آن کِه کُشْتَسْتَم پِیِ مادونِ من می‌نَدانَد که نَخُسبَد خونِ من
۲۱۴ بر من است امروز و فردا بر وِیْ است خونِ چون من کَش چُنین ضایع کِی است؟
۲۱۵ گَر چه دیوار اَفْکَنَد سایه‌یْ دراز باز گردد سویِ او آن سایه باز
۲۱۶ این جهانْ کوه است و فِعلِ ما نِدا سویِ ما آید نِداها را صَدا
۲۱۷ این بِگُفت و رفت در دَمْ زیرِ خاک آن کَنیزَک شُد زِ عشقْ و رنجْ پاک
۲۱۸ زان که عشقِ مُردگانْ پایَنده نیست زان که مُرده سویِ ما آینده نیست
۲۱۹ عشقِ زنده در رَوان و در بَصَر هر دَمی باشد زِ غُنچه تازه‌تَر
۲۲۰ عشقِ آن زنده گُزینْ کو باقی است کَز شَرابِ جانْ‌فَزایَت ساقی است
۲۲۱ عشقِ آن بُگزین که جُمله‌یْ اَنْبیا یافتند از عشقِ او کار و کیا
۲۲۲ تو مگو ما را بِدان شَهْ بار نیست با کَریمانْ کارها دشوار نیست

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *